
خارجی ها تولد نوزده سالگی رو بزرگترین جشن زندگیشون میدونند (حداقل بیشترشون) برای اینکه دقیقا از همون شب شروع میکنند به سیگار کشیدن و نوشیدن ( از نوع الکلی اش) و این جور چیزها که در فرهنگ ما مسلمونها نیست ( حداقل بیشترمون!). بگذریم من هم امروز اصلا حالم خوب نبود و داشتم فکر می کردم تو این ۱۹ سال زندگی واقعا چی کار کردم.
از بدو تولد تا ۶ سالگی که خوب اصولا همگی ول معطلیم.
از ۶ سالگی تا ۸ سالگی به ادبیات علاقه نشون دادم! ( چه کار مهمی ..)
از ۸ سالگی تا ۱۳ سالگی به علم علاقه نشون دادم(کلاس چهارم رو جهشی خوندم. المپیاد ریاضی طلا گرفتم . تصمیم گرفتم واکسن ایدز رو کشف کنم و دکتر دارو ساز شم و از این چرت و پرت ها. یادمه یکی از دوستام ازم پرسید میخوای چه کاره شی گفتم دکتر. خندید گفت تمام بچه ها در این سن این جواب رو میدند. اون روز فکر کردم که من همین هدف رو دنبال خواهم کرد. دوستم راست می گفت..)
از ۱۳ سالگی تا ۱۵ سالگی همزمان به پول و زبان انگلیسی و علوم کامپیوتر علاقه نشون دادم. (فکر کنم احتیاجی به توضیحات بیشتر نداره!)
از ۱۵ سالگی تا ۱۷ سالگی باز دوباره به ادبیات علاقه نشون دادم. راستی خبر نگاری هم کردم. راستی به فیلم سازی هم از همون موقع علاقه پیدا کردم. ( جشنواره ی فیلم محله اولین جشنواره ای بود که شرکت کردم و برنده نشدم! اولین مصاحبه ی مطبوعاتی ام برای کارگردانی فیلم آرزوی طلایی در همون زمان انجام شد.)
از ۱۷ سالگی تا ۱۹ سالگی: این دقیقا دورانی است که هیچ کار خاصی نکردم. فیلم سومم رو ساختم که دوباره برنده نشدم! درس خوندم. با تین ایجر های بی تربیت سر و کله زدم. یاس فلسفی گرفتم. ۱۸ سالم شد. پیر شدم. ۱۹ سالم شد. بیشتر پیر شدم. در حال حاضر هم دارم سعی میکنم این یاس فلسفی رو برطرف کنم.
خلاصه تصمیم گرفتم که حال و هوامو تغییر بدم با انجام چند تا چیز کوچولو:
۱- با فاطمه بازی کنم.( تنها بازیی که خواهر زاده ام بلده دویدن دور دیوار بین اشپزخانه و پذیرایی است!)
۲- برای خودم نهار پیتزا بخرم.( پیتزا فروشی احمق فقط پپرونی داشت که گوشت خوک داره و ما مسلمونها نباید بخوریم ( امیدوارم بیشترمون!) در نتیجه من هیچی نخوردم.)
۳- وبلاگم رو به روز کنم و از بازدید کننده ها بخواهم که بهم کادو بدهند. ( پیشنهاد کادو که من برم برای خودم بخرم. مرده و حرفش هرچی بنویسید جدا میرم برای خودم میخرم. البته میتونه یه چیز معنوی هم باشه مثلا...سلامتی)
خلاصه اینکه این چرت و پرت ها رو جدی نگیرید!!! من این روزها اصلا خودم نیستم.
-------------------------------------------
دوستت دارم ممکن است در جزیره ای دور افتاده به معنای باغچه را اب بده باشد.
ممکن است در شهری ناشناخته معنی شام را تو بپز بدهد.
شاید در بعضی مناطق محروم جهان با گفتن این جمله از تو پول بخواهند
یا حتی معنایش این باشد که:
"من امشب با دوستانم بیرون میروم و تو نباید چیزی به مامان و بابا بگویی."
می بینی یک جمله چقدر میتواند با معنا باشد؟
خلاصه من هیچ منظوری از این حرفها نداشتم
فقط...
میخواستم بگویم...
دوستت دارم
خرداد ۸۶
باور کن مدرسه وخونه و مسافرت مادرم و فیلم سازی و استرس نمرات بالا و قبولی دانشگاه اصلا دلیل دیر به روز شدنم نبود!!!!!!! فقط بی حوصله بودم. خوب اتفاق میفته دیگه. گاهی وقتها هم نمیشه شعر گفت. گاهی وقتها فقط احتیاج داری که سکوت کنی. دیگران را تماشا کنی و به حرفاشان گوش کنی. راستی مادرم یک هفته ی دیگه بر میگرده. ثبت نام دانشگاه هم یک ماه دیگه است. مدرسه و فیلم سازی ولی همیشه سر جاشه. به امید قطره ای شعر!
از نا امیدی توبه کردم
دیگه نمیخوام بی تو باشم
میخوام از این روزای غمگین
از این سیاهی ها رها شم
دستهای خالی مو نگاه کن
وقتی به سمت آسمونه
لبهامو پر کن از کلامت
وقتی که نزدیک اذونه
ازمن نخواه که بی تو باشم
تو این شبا که ماه با ماست
بگذار ایمانم تو باشی
ایمان به لبخند تو زیباست
بگذار زیبا تر ببینم
دنیا رو از تو چشمه ی آب
از عشق من رو تازه تر کن
پر کن منو از نور مهتاب
رمضان سال گذشته!
در خواب هم انتظار من پیوسته است
چشمی باز است و چشم دیگر بسته است
با پانزده آمدی مبارک عددی است
زیرا که شبیه گنبد و گلدسته است
بيژن ارژن
اعیاد شعبانیه را به همه ی دوستان تبریک می گم.این غزل اگرچه بسیار ضعیف است اما حد اقل آ دم را به روز می کند![]()
نگاه می کنی به من نگاه می کنم به تو
نگاه می کنم بمان نگاه می کنم نرو
هنوز وقت مانده تا دوباره زندگی کنی
نرو به خاطر خدا شبیه قصه ها نشو
به من نگاه کن! ببین چقدر عاشق توام
ببین چقدر خوب می شود همیشه با من و...
همیشه تلخ بوده آخر تمام قصه ها
نه عشق حرف تازه ای شده نه انتظار نو
به خاک می رود گذشته با تمام شادی اش
و من نگاه می کنم به عمق رد پای تو
آگوست ۲۰۰۸
یک روز دلم گرفت.
دستانم را روی صورتم گذاشتم
بعد آرام گریه کردم
و از خواب پریدم ......
این روزها در خواب هم دلم میگیرد.
آوریل ۲۰۰۸
گفتی غزل بگو چه بگویم مجال کو ؟
شیرین من برای غزل شور و حال کو؟
اول از همه شرمنده ی دوستانی هستم که برایم انگلیسی می نویسند چون من هنوز این زبان کذایی را یاد نگرفته ام و دوم خوشحالم که بالاخره شعری پیش آمد که به روز شوم.
سلام مثل همیشه بلند و بی پروا
سلام سالم و خوب است حال من اما..
کمی هوای شما کرده با اجازه ی تان
کمی عجیب شدم بین شهرمان تنها
هنوز بین شما مانده قسمتی از من
هنوز روح من آنجاست مثل باد رها
چقدر تنگ دلم می شود برای خودم
چقدر تنگ دلم می شود برای شما
فقط مراقب من مثل قبل ها باشید
فقط دوباره مرا بسپرید دست خدا
کانادا فوریه ۲۰۰۸
سلام به دوستان عزیز تر از جانم.
اینقدر شرمنده ام که در این سرمای کشنده عرق از سر و رویم می ریزد.دوست نداشتم در وبلاگم جز شعر چیز دیگری بنویسم ناچارا در مقابل الطاف و بعضا تهدید یک عده ناشناس!دارم این چیزهایی که الان مطالعه می فرمایید می نویسم.فکر کنم طبع شعرم رفته زبان انگلیسی یاد بگیرد فارسی را که آباد کرد.
شکوفه کرده هزاران بهار روی سرت
بهار آمده اما نمی کند خبرت.........
و این نوید یک شعر تازه است تا بعد در پناه خدا![]()
آنتاریو . کانادا
۲۱ ژانویه ۲۰۰۸
نگاه میکنم آرام و گریه ها پنهان
چه حرفها که ندارم.سلام آقاجان
اگرچه صحن و سراتان کبوترانه شده
هنوز گنبدتان مانده رنگ غربتتان
هنوز نام تو تضمین نبض آ هوهاست
که خادمان حریمت شدند صیادان
زمانه داغ تو را می زند به سینه ی باغ
که بعد تو تل آتش شده است تاکستان
بیا دوباره دعا کن زمین جوانه زند
بیا دوباره دعا کن که گل کند باران
آذر ۸۶
یا قدیم الاحسان
دلم گرفته است دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم .
چراغهای رابطه تاریک است
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد.
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
صدا به گوش پرنده رسید اما مرد
پرنده ای که قفس را ندید اما مرد
خیال سرد سکوت درختهای چنار...
شکستن تن او را شنید اما مرد
درخت تکه ای از قلب آن قناری بود
چه سبز بود نگاهش سپید اما مرد
شکست ریشه اش از خاک تشنه بیرون زد
درخت از قفس خود پرید اما مرد
پرنده خانه ی خود را به تیشه ها بخشید
دل از تمام درختان برید اما مرد
1/1/1386
یا دلیلی عند حیرتی
فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم
ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
زهر کوی زهرکوی یکی دود دگرگون
دگر باردگر بار چه سوداست خدایا
نه دامی ست نه زنجیر همه بسته چراییم؟
چه بندست!چه زنجیر!که برپاست خدایا
(دیوان غزلیات شمس مولانا)
آسمانی نیستی
اگرنه می دانستی
زمین آسمان خداست
و آدمها ستاره هایش
آسمانی نیستی
اگرنه می دانستی
بعضی از آدمها می درخشند
خدا به تنهایی تمام ستاره هایی است که شبها می درخشند
اما خودش سالهاست در حسرت یک آسمان پر ستاره مانده شهریور 86
هوالمحبوب
باران باران دوباره باران باران
باران باران ستاره باران باران
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران باران بهار باران باران
دکتر قیصر امین پور (ازکتاب دستو زبان عشق)
امشب باز حالم خوب است
میدانی که
حالم که خوب باشد مدام تو را کنارم می بینم
و تو مدام لبخند میزنی
حالم که خوب باشد
فقط صدای تو را می شنوم
چقدر کم اتفاق میفتد که خوب باشم
چقدر کم می بینمت
مهم نیست چقدر می شناسمت
همین قدر که می توانم عاشقت با شم کافیست
مهم نیست بدانی عاشقت هستم
من گاهی شبها حالم خوب است
و گاهی احساس می کنم میدانی عاشقت هستم
وگاهی احساس می کنم شبهایی که حالم خوب است به من فکر می کنی
راستی چقدر کم حالم خوب می شود.

